تنفس
امروز دوم فوریه.. تولد یک سالگی “هاملت” (هملت) هست.
یک سال از زمانی که با این اسم وارد جمع وبلاگ داران! اقلیت های جنسی شدم.. میگذره.
..
.
* این پست مغایر با قوانین قرنطینه بود!
* من چقدر تولد میگیرم!
قرنطینه
.
موهام رو کوتاه کردم.. کوتاه ه کوتاه. دلم برای موی کوتاه تنگ شده بود. بازم مثل همیشه خودم زحتمش! رو کشیدم (آرایشگرا درست نمیشنون! )
.. .. ..
دارم فکر میکنم زندگی کردن به چه قیمتی ارزش داره؟.. به چه قیمتی آدم راضی به زندگی کردن باشه؟… زندگی کردن به چه قیمت!؟…… احتمالا تا وقتی زنده است. ولی ممکن ه آدم قبل از مردن از زندگی کردن……… نه.. یعنی آدم ممکن ه فقط زنده باشه نه زندگی کنه. از کجا بفهمیم که زندگی میکنیم یا فقط زنده ایم؟.. میگن وقتی برای خودت زندگی کردی و به آرزوهات رسیدی. اگه زندگیت وقف دیگران بشه چی؟.. من به کسی که بخواد برای خودش زندگی کنه میگم رفته تو قرنطینه. تو فرهنگ ما برای خودت خواستن یعنی خودخواهی.. یعنی تنهایی. کی به یه آدم خودخواه “حق” میده!؟ آدم خودخواه رو تنها میذارن تا به راهی که خواسته بره تا سرش به سنگ بخوره! بعد بیاد بگه غلط کردم و باز برای دیگران زندگی کنه.
“زندگی کردن برای دیگران”…… این جمله (کی میدونه عادت ه یا تربیت یا فرهنگ یا ارزش یا……..) اونقدر تو ذهنم عمیق حک شده که صد در صد مطمین نیستم درست ه یا نادرست. ترک کردن فکر و اندیشه ای که باهاش بزرگ شدی چندان راحت نیست… چون “ترک عادت موجب مرض است”… و هست… بعد از ترک!.. تب میکنی.. میلرزی.. بدنت درد میگیره.. گریه میکنی.. لاغر میشی.. زشت میشی و………. این میشه قرنطینه. فهمیدی حالا.
اگه تحمل کردی بعد میتونی زندگی کنی.
.. .. ..
موهام رو کوتاه کردم. تو قرنطینه که باشی “انرژی” مو درست کردن رو نداری.
قبر خالی
جناب اریزرهد لطف کردن و منو به نوشتن یک پست درمورد آهنگهایی بیشترین دفعات پلی شدن.. دعوت کردن. بدون سانسور و یا دستکاری در ترتیب. ازشون تشکر میکنم.
خب موسیقی گوش کردن من هیزتری نداره.. یعنی هیچ جا ثبت نمیشه چی رو چند بار پلی کردم. روی هاردم هیچ آهنگی ندارم که از مدیا بخوام استفاده کنم (این اصلا خنده دار نیست!). همیشه فقط وقتی تو نت باشم آهنگ گوش میدم.. اونم آنلاین. بنابراین فقط میتونم از حافظه-ام کمک بگیرم. سلیقه خاصی تو شنیدن آهنگ ندارم فقط میتونم بگم که به متالیکا.. آیرون مدن و پاکو د لوسیا وفاداری همیشگی دارم.
آهنگهایی که اینجا لیست میکنم بیشتر مربوط به یکسال اخیر ه.
Nostradamus و exodus از Maksim Mrvica بیشترین کلیکها رو تو جستجوهام داشتن. شاید روزی پنج-شیش بار هر کدوم رو گوش کردم.. نوسترداماس رو بیشتر.. یه جوری هیجان برانگیزه… تقریبا میتونم بگم به کارهای ماکسیم اعتیاد دارم.
بعد یه آهنگ از یه نوازنده گمنام. این رو روی یوتوب پیدا کردم.. از ویدیوهایی که بیشترن بازدید رو داشتن.. حدود 68 میلیون.. چند هزار کلیکش از من ه!.. اسم ویدیو گیتار هست.. نوازنده هم یه پسر کوچولو ه که صورتش هم دیده نمیشه…. خب از آهنگ خوشم میاد هنوز هم گاهی میرم سراغش.
آهنگهای sleepwalker.. Whataya want from me.. Strut از ادم لمبرت رو تو مدت یکماه بقدری کلیکیدم که مطمینا تو این یکسال چیزی در حدود همین رتبه سوم ه.. البته اگه دوم نباشه!.. شاید فکر کنی برای یه نو ستاره استقبال و توجه زیادی ه… اولا چیزی که در وحله اول بهش جلب و جذب میشم صداست.. اون هم که صداش خوشایند ه از نظر من. و دوم اینکه… اون از تایپهای مورد علاقه-ام ه… اون در اصل موقرمزه و من عاشق موقرمزهای سفید کک مکی-ام.. یکی مثل Toby Stephens .. خوشبختانه!! کیسی رو مثل ادم تو آدمای دوروبرم سراغ ندارم. اولی یعنی strut رو دوست دارم چون انگار برای اقلیتهای جنسی ه.. اشاره مستقیم نداره و برداشت من ه ولی کل آهنگ مثل محرک ه.
آهنگهای بعد رو نمیتونم به ترتیب بگم… ولی میتونم بگم که چی ها بوده. Potential Breakup Song از Aly & AJ . “تله” از گروه “امپیری”.. ارمنی ه.. “خوشبختی ه تیره بخت” از “هایکو”.. اینم ارمنی ه. اوه!.. Alexander Rybak با آهنگ Fairytale برنده یورو ویژن سال 2009… خب این یکی خیلی خنده دار ه .. ترانه کودکانه ای داره.. ولی خواننده پسر بامزه ای!. و ته صدای یکم گرفته و جالبی داره. No Me Lo Puedo Explicar از Tiziano Ferro … ” نقول اية انا ليك” از عمرو دیاب…اوه مای……….! خیلی مسخره است ولی دیگه کاریش نمیشه کرد گوش کردم.. زیاد. خب عربی دوست دارم!!! ولی آهنگ “تملی معاک” رو بیشتر دوست دارم . Prison Song از Graham Nash … شادمهر آهنگهای “تقدیر”.. “بی تو”… Real To Me از Brian McFadden .. برایان صدای خیلی نرمی! داره… هر چی بخونه گوش میدم.. نه هر چی ولی بهرحال. lonely day و.. Question از System Of A Down … “کوسشن” بنظرم یکی از بهترین های “سیستم” هست.. واقعا باعث تمدد اعصاب ه… شعر جالبی هم داره.. صدای “سرژ” و همینطور Chester Bennington تو روان آدم نفوذ میکنن ولی بهرصورت هیچکدوم از اینها و غیر اینها قابل مقایسه با صدای “جیمز هتفیلد” نیستن. Bring Me To Life از Evanescence .. و Breaking the Habit از Linkin Park هم از وقتی بودن! خیلی کلیک شدن. Broken از Amy Lee (خواننده Evanescence ) و Seether . دیگه چی گوش دادم!؟… خیلی… نمیدونم.. فکر کنم همین. خب گفتم فقط زمانی که تو نت-ام موسیقی گوش میدم اونم نه همیشه و بعد هم اینها بیشترین از بین همه بوده… پس همین دیگه.
خودم هم از بعضی (اگه از همش ایراد نگیری) از انتخابها تعجب میکنم… مهم نیست!… متالیکا.. پاکو.. خیلی وقت ه گوش ندادم.. خب اینها توی قلبم جا دارن نه گوشم!!
من هم دوست دارم که سه نفر از بلاگرها رو دعوت کنم. از آلفو شروع میکنم بلاگر “خداوند.. پدرم“. بعد بهبد عزیز از “ابژکتیو“… همچنین امیر نویسنده “همجنسگرا“.
Dark Angels
باید هر پست رو با این نوشته شروع کنم…. “ترنس یه آدم ه.. یه انسان.. که با اختلال در هویت جنسی بدنیا میاد. فرد ترنس آدم خطرناک یا پریشان احوالی نیست. یه انسان ه معمولی ه با این تفاوت از بقیه انسانها که جسمش رو با روح و روانش یکی نمیدونه. شاید در ظاهر ملاک.. جنسی باشه که باهاش بدنیا میایم ولی این صحیح نیست. زن یا مرد بودن بسته به روان آدم داره… اگه غیر از این بود اختلالی به اسم ترنسکشوالی نمیتونست وجود داشته باشه.”
اگه از قوانین ایران برای ترنسکشوالها مطلع باشی… باید بدونی که ترنس ها از نظر قانون پذیرفته شده هستن.. و اجازه دارن که جنسی رو که از آن خودشون میدونن رو انتخاب کنن.
در کشورمون… از برخورد همه.. از مردم عادی گرفته تا پزشکان.. با یه ترنس اینطور بهش القا میشه که آدم نرمال بحساب نمیاد… این باعث میشه اون فرد حداقل تحمل رو نسبت به بدنش داشته باشه و از طرفی حداکثر نفرت رو از وضعیتش پیدا کنه. از نظر قانون عمل “تغییر جنسیت” راه درمان و البته تنها راه معرفی شده (اینجا فعلا کاری به درستی یا نادرستی این راه حل ندارم). با هزینه های بسیار بالا.. بدون عملهای ضروری زیبایی.. با وجود ریسک عدم رضایت از عمل.. این عملها انجام میشه. ولی توجه کن که این مثل رفع تکلیف یا وظیفه است و فقط برای اینکه اخلاق جامعه حفظ بشه و هر کسی تکلیفش معلوم باشه که مرد هست یا زن. البته این عمل چندان هم این مساله رو روشن نمیکنه ولی همین که کسانی! تایید میکنن که زن هستی یا مرد کافی ه.
حالا به این خبر توجه کنید:
حذف کد ‘بیماری روانی’ از کارت معافیت سربازی تراجنسها در ایران
مدیرکل دفتر آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی از حذف کدهای مربوط به “اختلال روانی” در کارت معافیت سربازی کسانی خبر داده است که از نظر جنسی خود را تراجنس (transsexual) می دانند.
حسن موسوی چلک روز چهارشنبه ۱۶ دی (۶ ژانویه) در گفتگو با خبرگزاری فارس گفته است که تا کنون این افراد به خاطر تعریف شدن وضعیت آنها در طبقه اختلالات روانی، با کد های مربوط به این اختلالات معاف می شدند.
او علت اتخاذ تصمیم جدید را مشکلاتی عنوان کرده است که درج این کد ها در کارت پایان خدمت افراد تراجنس برایشان به وجود می آورد.
تراجنس ها افرادی هستند که از نظر هویت جنسی خود را متعلق به جنس مخالف آنچه اندام های جنسی شان نشان می دهد می دانند، مثلا کسانی که ظاهر بدنشان نزدیک به مردان است اما از نظر هویت خود را نزدیک به زنان می دانند و بالعکس.
این افراد می توانند با انجام عمل جراحی و هورمون درمانی “تغییر جنسیت” دهند و در ایران بر اساس اجازه ای که آیت الله روح الله خمینی در مورد آنها صادر کرده، به رسمیت شناخته می شوند.
به گفته آقای موسوی چلک، طی دو سال گذشته بررسی هایی به عمل آمده و رایزنی هایی با سازمان نظام وظیفه ایران صورت گرفته است و در نتیجه از این پس ممکن است این افراد با کدهای مربوط به اختلال غدد و یا دیابت معاف شوند.
همچنین روزنامه قدس روز چهارشنبه ۱۶ دی (۶ ژانویه) از برگزاری جلسه ای خبر داده است در آن نماینده تراجنس ها با مسئولان نیروهای مسلح و سازمان بهزیستی در مورد مشکلات ناشی از درج کدهای اختلالات روانی در کارت پایان خدمت این افراد صحبت کرده اند.
بنابراین گزارش، نمایندگان سازمان های بهزیستی و نظام وظیفه ایران و نماینده نیروهای مسلح این کشور از تصمیمات جدیدی در جهت حل مشکلات این افراد در آینده نزدیک خبر داده اند.
مدیرکل دفتر آسیب های اجتماعی سازمان بهزیستی گفته است که مردم ایران اطلاعات زیادی از افرادی که او آنها را “دچار اختلال هویت جنسی” خوانده است، ندارند.
آقای موسوی چلک گفته است که “این افراد در جامعه به عنوان یک شهروند محسوب می شوند و دولت نگاه دیگری بر اینگونه افراد دارد.”
بنابر اظهارات آقای موسوی چلک، هم اکنون ۴ هزار فرد تراجنس در ایران زندگی می کنند.
………………………….
خب همه اینها انجام میشه که فرد ترنس به یه زندگی عادی بدون نگرانی و استرس از زندگی قبلیش برسه… ولی با توجه به خبر.. همه بی فایده بنظر میرسه.. وجود عنوان “بیمار روانی” خلاف قول یه زندگی عادی ه. پس همه این سختیها بخاطر چیه؟.. وقتی آخرش میشی “بیمار روانی درمان شده ولی همچنان روانی” !؟…. حالا هم به لطف! شون فقط بیمار. مثل اینکه اصلا مهم نیست که این کد کذایی با چی معاوضه بشه… فقط کافی که اسم یه بیماری باشه. اصلا چرا باید به دلیل معافیت اشاره بشه…. میدونم که برای همه معافیت های پزشکی دلیل ذکر میشه ولی این مورد.. ناتوانی در انجام خدمت نیست یا بیماری محسوب نمیشه… بنابر فشاری که به ترنس ها برای انتخاب یکی از طرف های جنسی میارن.. بعد از عمل نباید دیگه به چشم یه آدم ناتوان یا غیرطبیعی نگاه کنن… این رفتارهای متناقص به نفع و صلاح ترنس ها نیست. سازمانهای مدافع ترنس ها باید بجای حداقل حقوق.. دنبال تمام حقوق این اقلیت بعنوان شهروند عادی جامعه باشن…. البته با نظام حاضر بعید بنظر میرسه.
..
.
از رضا برای دادن این خبر ممنونم.
سلام دنیا جان!
امروز تولدم ه. مبارکم باشه. شدم 29 ساله. سال دیگه میشم 30!.. باورم نمیشه که دیگه تقریبا 30 سالم شده.. چون هم فکرم.. هم احساسم.. و هم ظاهرم تو هیجده سالگی مونده!
تولدم چیز خاصی نداره فقط یه نکته! بگم…. من فرزند دوم هستم و یه خواهر بزرگتر از خودم دارم… بخاطر همین و نه وجود پسرسالاری تو بزرگان!! فامیل.. همه انتظار داشتن که من پسر باشم. خیلی به این مساله امیدوار! و منتظر بودن. وقتی بدنیا اومدم و فهمیدن که چی!! شده… کلی تو ذوقشون خورد.
اسمم رو پدرم انتخاب کرد… یه اسم غیر ارمنی… یه اسم تاپ!.. زیبا و جالب.. ولی من از رو حس ناخودآگاه همیشه از داشتن این اسم خجالت میکشیدم… و میکشم.. هنوزم.. خب بدرد من نمیخوره.
همین….. صبح هم منجر زنگ زد… هنوز خواب بودم… گفت تولدت مبارک… گفتم ها!!!… گفت تولدت ه.. مبارک.. بعد گفت که امروز اگه نمیخوای نیا… چون امروز باید میرفتم فروشگاه… گفتم باشه نمیام. بعد چند بار دیگه هم گفت تولدت مبارک!
تموم شد…. باز هم تولدم مبارک.
مداد رنگی
یک هفته پیش بود که پست آخر رو گذاشتم. فکر نمیکردم به این زودی بیام آپ کنم.. اما نشد.. دلم تنگ شده بود برات!
امسال کریسمس و سال نو خیلی بی مزه بود… اصلا حسی نداشت. در ظاهر خوب بود ولی نبود…. هیچی سر جاش نبود. تو این هفته تقریبا خواب نداشتم.. تمام شب تو یه حس بی حسی بودم… خواب نمیدیدم چون اصلا نمیخوابیدم ولی فکر بود که با چشمهای باز رویا میدیدم.. همه درهم برهم… مغزم بدون کنترل همینجوری واسه خودش فکر میکرد و فکر میساخت… هر چی سعی میکردم فکر نکنم.. نمیشد… خاموش نمیشدم! حتی بی اراده گریه میکردم… اصلا یادم نیست از چی. تقریبا دیوونه شده بودم… ولی همه اینها فقط شبها بود… روز که میشد مثل همیشه عادی بودم. فکر کنم جن!! زده شده بودم. شب سال نو هم به یه مهمونی رفتم… موقعی که اولین گیلاس رو بالا بردن.. یکی داشت سلامتی میداد.. میگفت (نمیدونم دقیقا به فارسی چی میگن).. من یه فکرهای دیگه ای ریخت تو سرم نزدیک بود گریه کنم.. چشمام داغ شد… خوبه همون موقع گیلاسها رو بردن بالا وگرنه همون وسط صدای گریه و زاریم میرفتم هوا.
این از سال نو
این ترم رو هم تعطیل کردم تا یکم به زندگیم سروسامون بدم. نمیتونم رو درس تمرکز کنم.. ذهنم انگار منفجر شده باشه… هزار جاست. باید یکم از کار و مشغله ها کم کنم تا بتونم به کارهای اصلیم برسم. من آهسته و پیوسته کاری رو نمیتونم انجام بدم… باید به یکباره به دل! کار حمله کنم تا نتونم نصفه رهاش کنم. خب من خیلی ترسو-ام.. اگه وسط کار اعتماد بنفسم به فنا بره… به طور کل میبرم. برای همین باید کارها رو جوری رو سرم خراب کنم که راه فرار نداشته باشم.
..
…. (این قسمت قبل از انتشار… حذف شد!)
..
.
…. (این قسمت هم همچنین…… فکر میکنی من چقدر دچار مشکل مغزی!! عقلی!! باشم!؟)
.
(این قسمت پایین به دو قسمت حذف شده مربوط ه… شاید متوجه نشی..)
.. هر جور که فکر میکنم باز میبینم به یه آدم مطمین احتیاج دارم که کنارم باشه ولی واقعا نمیتونم تمرکز و حواسم رو به این مساله بدم… اینکه بتونم یه رابطه دوستانه دایمی داشته باشم.. این سختترین کار دنیاست.. همیشه همه دوستام فقط یه بخش خیلی کوچیکی از فکر و ذهنم بودن.. یه جنبه خاص.. هیچکس تا این لحظه یه بخش برزگ نبوده. قبلا فکر میکردم این باید خوب باشه.. هر کس جای خودش رو داره… ولی این فقط تنهایم رو بیشتر و عمیقتر کرده. و مشکل واقعی جایی که من نمیتونم این دوستی ها رو توسعه بدم.. همه در یه محدوده خاصن.. اگه یه دوستی ساده از اون حد مشخص بیشتر بشه بجای صمیمیت بیشتر باعث جدایی میشه همونطور که تاحالا بوده. نمیدونم برای تو هم همینطور ه یا من اینطوری-ام. نمیدونم وقتی همه این مشکلات هویتی! بگذره باز هم اینطور خواهم بود یا تغییری بوجود میاد و مثل بچه آدم رفتار میکنم!….. بهرصورت احتمالا این راه (راه رسیدن به “من” ه بیرون از ذهن) رو باید تنهایی برم مثل تا الان که تنها به این نقطه رسیدم.. باید خودم تکیه گاه خودم باشم.. ولی یکم سخت ه.. مثلا وقتی به خودم دلداری بدم.. این که دیگه دلداری نیست وقتی همه چی رو خودم به خودم میگم… با همه کلماتی که خودم ازشون خبر دارم.. حرفام برای خودم نمیتونه که تازگی داشته باشه!… ولی خب چندان هم از تنهایی ناراحت نمیشم… شاید عادت باشه یا شاید هم به روحیاتم مربوط ه…. و شاید هم بالاخره تنهایی رو عقلم اثر گذاشته. اما میخوام این عوض بشه… خیال ندارم صد! سال آینده رو هم تنها بگذرونم.
در آخر..
.. یادی هم از دوستانی که سال پیش بهر دلیل رفتن…..
اول از همه بهبد عزیز… گفت که دیگه مطلب تازه ای برای نوشتن نداره…… ولی مگه ممکنه!… برای بلاگری مثل بهبد که حتی با یه جمله میتونه حرفش رو بزنه.. موضوع برای نوشتن تموم بیشه!؟!؟
بعد حامد عزیز.. اشاره.. کلی دلیل و برهان! برای ننوشتن اورد…. خب چند برابر اینها دلیل برای ادامه دادن.. داشت!
باران عزیز هم مثل اینکه همین تصمیم رو گرفته… ولی از طریق بلاگر دیگه ای ابلاغ کرده!.. شاید البته.
حمید بابک عزیز… بااینکه باهاش آشنایی خاصی ندارم… ولی همیشه میخوندمش. عشقی توی اون وبلاگ تاریک وجود داشت که تو هیچ وبلاگ دیگه ای ندیدم… خیلی حیف شد.
و آخر… رضای عزیز. میدونم گرفتن چنین تصمیمی براش خیلی سخت بود ولی مطمینا لازم بود که با چنین قاطعیتی انجامش داد.
امیدوارم همه این عزیزان به اهدافی که بخاطرش جمع ما رو ترک کردن.. برسن و دوباره به حلقه دوستان ندیدشون برگردن.
..
همینطور که میبینی من تغییری تو نوشتنم ندادم و همچنان دارم چرند میبافم…. نباید امیدی به بهتر شدن وبلاگم داشته باشی!
کریسمس به روز تولد عیسی مسیح گفته میشه و معنیش همین و بس… این روز یه روز خاص مذهبی ه…. مذهبی! نه به معنی تعطیلات زمستانی ه.. نه درخت و سانتا… و نه هر چیز دیگه ای که از معنای اصلیش دور باشه
این آخرین پست امسال ه. سال میلادی چند روز دیگه تموم میشه. تقریبا یکسال.. یازده ماه.. از شروع من (من ه وبلاگی) میگذره و میشه گفت سالی که گذشت رو ثبت! کردم . با مرور این وبلاگ و وبلاگ قبلی از تغییرات و تحولاتی که تو زندگیم بوجود اومد راضی هستم. امسال بیشتر از هر سال دیگه ای برزگتر شدم… اینو جدی میگم… وقتی جرات پیدا کنی که افکارت رو عملی کنی یعنی اینکه بالاخره میتونی به خودت امیدوار باشی… و این نشانه رشد ه.
و اما…
پنجشنبه شب 24 دسامبر (3 دی) … شب کریسمس ه…. و 25 دسامبر صبح کریسمس… یعنی از شب به صبح. اینطور گردش رو دوست دارم.. از تاریکی به روشنایی.
اکثر مسیحیان این روز رو کریسمس میدونن… ولی برای ارتدوکس ها (ارتدوکس شرقی) شب 6 و کلیسای ارامنه شب 5 ژانویه هست. از نظر درستی هیچکدوم از این تاریخ ها معتبر نیستن… همونطور که در طول تاریخ چند بار این روز تغییر کرده… چون از روز تولد مسیح در انجیل عهد جدید ذکری نشده. اختلاف بوجود اومده در بین کلیساها که باعث شده روز واحدی رو انتخاب نکنن جنبه سیاسی داره که نمیخوام وارد بحثش بشم ولی چون مبدا تاریخ میلادی این روز هست بنابراین باید ابتدا این روز رو جشن گرفت و بعد سال جدید شروع بشه. از این نظر برای من 24 دسامبر شب کریسمس ه.. ولی در هر حال اکثر ارامنه (اونهایی که در کشورهای مسیحی زندگی میکنن.. و نه کشورهای غیر مسیحی و ارمنستان) هر دو شب رو جشن میگیرن… یعنی هم سنت خودشون رو حفظ میکنن و هم با اکثریت هماهنگ هستن.
همونطور که تو تیتر توضیح دادم… کریسمس روز تولد عیسی مسیح ه و یک مناسبت مذهبی ه… ولی متاسفانه دلیل و منشاء این روز به حاشیه رفته و جاش رو حاشیه!! این روز گرفته. هر سال جمله “مری کریسمس” کمتر شنیده میشه و توجه به علت این جشن یعنی تولد مسیح کم رنگتر و البته این کاری کاملا هدفدار ه!.. بهرصورت کسانی که اعتقادشون به این روز ه و به ریشه و اصل اون توجه دارن سعی میکنن که با یادآوری به دیگران کریسمس رو زنده نگه دارن.
امروز هم رفتم آمریکانا.. مرکز شهر گلندل.. و از درخت و خونه سانتا عکس گرفتم.. خود سانتا تو خونه بود و بچه ها میرفتن پیشش.. برای همین تصویرش نیست!
اونم اتومبیل سانتا… با هلیکوپتر اومد.. بعد هم ماشین… کالسکه نداره.
این هم یه گروه بودن که آهنگهای کریسمس رو اجرا میکردن.
(بخاطر بدی کیفیت عکسها معذرت میخوام.. با موبایل گرفتم.)
..
.
خلاصه..
.. سال خوبی رو با تو و بقیه دوستان گذروندم. با خیلی از دوستان بلاگر و غیر بلاگر آشنا شدم که هر کدوم تاثیر بسیار مثبتی تو فکر و زندگیم داشتن…. امیدوارم درمورد شما هم همینطور باشه. امیدوارم سال خوبی رو گذرونده باشی.. تلخ و شیرینش مهم نیست.. مهم نتیجه است و تجربه هایی که بدست میاری.. و آرزو دارم سال آینده سال بهتری برات باشه… به خواسته قلبیت برسی… میرسی اگه بخوای فکر هم نکن که دور ازدسترس ه… همه چی امکانپذیره. میخواستم به تک تکتون تبریک بگم ولی ترسیدم کسی رو از قلم بندازم… ولی مطمین باش به یادت بودم. (خیلی قواعد مفرد و جمع رو قاطی کردم ولی منظورم دقیقا چیزی بود که نوشتم). جواب کامنتت رو شاید بدم.. شاید هم نه … شاید جواب میل هم ندادم یا حتی یاهو!!… (از قبل ازت عذرخواهی میکنم) ازم دلگیر نشی… نگرانم هم نباشی… من درهرصورت حالم خوب ه.
راستی…. امسال تاریخ تولدم خیلی بامزه شده…… 01/10/10 … دهمین روز از ماه ژانویه. تولد هر کس رو که تو این ماه هست بهش تبریک میگم… فقط میدونم که تولد بهبد عزیز ه…. بهبد جان تولدت مبارک.
.
همین…. یعنی چیزای دیگه هم بود که میخواستم بگم ولی منصرف شدم. پس آرایژمس
خسته شدم.. خوبه تموم شد… به اندازه کل زندگیم نقشه برای فرداها!! دارم…. ولی هیچ چیزی معلوم نیست چون همه فکرهام توی یه غاره.. غار هم نوک قله یه کوه ه.. و کوه رو هم مه گرفته!……… نوشتن تیتر به این بلندی رو از مهدی که اهل خانقاه-ست یاد گرفتم.. کلا مهدی جان تو معلم خوبی هستی
شانس اول
یکشنبه رفتم بیرون… تا حدود هفت یا هشت اومدم خونه. بعد مشغول فیلم و نت و طرح شدم. ساعت یک و نیم شب یعنی صبح دوشنبه… رفتم وسایلم رو برای فردا آماده کنم.. آخه امتحان طراحی داشتم. برگه کلاس رو باز کردم دوباره وسایل رو چک کنم نگاهم افتاد به تیتر برگه….. وای خدایا!!!!!!….. چطور قبلا ندیده بودم!؟… تو تیتر نوشته بود که طراحی آخر رو باید در منزل انجام بدیم و آماده!!!!!!!! ببریم کلاس. این آخرین طراحی بود.. درواقع نهایی. من چرا اینقدر گیجم!.. چطور تا اون موقع تیتر رو نگاه نکرده بودم!؟
دستام یخ کرد.. داشتم میلرزیدم. ساعت یک و نیم صبح من چه……… میخواستم بکنم!؟… صبح هم ده و نیم کلاس داشتم. فکرش رو بکن این برگه از ده روز پیش…. نه! بیشتر…. دستم بوده ولی یه نگاه به تیتر.. فقط هم به تیتر.. نکرده بودم. یکم نشستم… بعد مثل یه آدم “مغز خاموش شده” بلند شدم یه برگه بزرگ گذاشتم رو تخته طراحی و وسایلم رو گذاشتم رو میز…. ولی نمیدونستم چیکار کنم. یکم دیگه نشستم رو تخت.. بعد یاد موضوع افتادم… موضوع رو داشتم ولی باید تو فضای واقعی پیداش میکردم و طرح میزدم… یعنی نباید خیالی میکشیدم. مورد! پیدا شد و شروع کردم. ساعت از چهار گذشته بود که خوابیدم و صبح هم زود از خواب پریدم! و تمومش کردم.
وارد کارگاه که شدم.. دیدم همه طرحها رو دیواره…. اونم چه طرحهایی! چقدر ترسناک بود… همش فکر میکردم کاش زودتر دیده بودم.. بیشتر روش کار میکردم. روش کار کلاس یه توضیح درمورد چگونگی طراحی ه و سوال و نظراتی که ممکنه برای دیگران پیش بیاد. تموم که شد… سوزان دفتر رو گذاشت رو میز و رفت بیرون… بچه ها هم ریختن رو دفتر که ببینن چی گرفتن. منم رفتم… و دیدم که……… خدایا.. ای!… اصلا فکرش رو نمیکردم.. از سوزان ای!!! گرفتن خیلی دیگه…. چی بگم!
شانس دوم
امروز بعدازظهر هم آخرین روز کلاس نقاشی بود. باید تابلویی رو که داشتم رو تموم میکردم و میبردم کلاس. طبق معمول!! کارم موند ساعت آخر. کار با رنگ اکریلیک بود. این رنگها خیلی زود خشک میشن.. برای همین کار باهاشون مشکل ه. طرح هم پرتره خودم بود. برای نگه داشتن سایه روشن جونم دراومد!!! ساعت شیش شروع کلاس بود و پنج و نیم هنوز من تو خونه بودم. یه دفعه یادم اومد باید میل رو چک کنم.. چون خوانا برای هر کلاس میل میداد. فکر کردم “روز آخر که دیگه چیزی نداره… بیخیال.. کارم مونده”. ولی یکی تو گوشم میگفت “تنبل.. لپ تاپ کنار دستت ه.. خب یه نگاه بکن!”.. میل رو باز کردم… “وای پسر تو چه خوش شانسی!!!!…. کلاس ساعت هفت و نیم ه”… بازم شانسسسس اوردم.
تو وقتی که مونده بود هم تابلو تموم شد هم توضیحی که باید براش میداد رو نوشتم.
حالا تو کارگاه…. تک تک کارها رو تفسیر و نقد کردیم… توضیحات خودمون رو هم اضافه کردیم…. ولی باید بودی و تفسیر تابلوی منو میشنیدی!… موضوع.. پرتره خودمون بود ولی امکان تغییرات وجود داشت ولی به شرط روشن بودن… یعنی هر کسی میبینه متوجه بشه “این کیه”…من فقط قسمتی از صورتم رو کشیدم… قسمت چشمها. چون معمولا موهام روی چشمهام ه و دیده! نمیشه… فکر کردم که شاید ایده خوبی نباشه ولی بهر جهت همون رو کشیدم. وقتی میرفتم کلاس موهامو با یه بند چرمی بستم و یکم کشیدم عقب که حداقل ببینن چی رو نقاشی کردم!……… و بله… تایید کردن منم که اون پشتم!… کلی به خودم امیدوار شدم… خیلی هم از طرف اهل هنر پسندیده شد. چون “کمی تا قسمتی” بود یکم هم بحث روانشناسی پیش اومد که منظورت از این طرح چی بوده.. چرا بوده!؟
خلاصه این یکی هم بخیر گذشت… ترم تموم شد. آزاد!……. یه تعطیلات طولانی…
ولی
در مدت ترم من متوجه چیز! ه جالبی شدم… اونم اینکه
ما هر کاری که انجام میدیم قسمتی از خودمون رو به نمایش میذاریم… مخصوصا کارایی که با روحیه و احساساتمون آمیخته است.. مثل نواختن سازی.. نوشتن.. یا….. نقاشی. خب میدونم کشف مهمی نیست.. اینو خودت هم میدونستی. ولی چیزی که متوجه شدم این که ما نمیتونیم با تغییر سلایقمون توی کار خودمون رو پنهان کنیم. من کارای مختلفی امتحان کردم… موضوعها و تکنیکهای مختلف.. سعی کردم کار یا رنگی رو که با روحیه من درتضاد ه رو انجام بدم.. کاری که هیچوقت با جدیت نکرده بودم.. ولی در نهایت تفسیری که از کارم کردن “خودم” بودم!..
.
امضاء ما پای همه کارهای زندگیمون هست… فقط برای هر کدومشون یه استاد لازم هست که دریابیده بشیم!
قدرت بوسه!؟
ادم لمبرت بخاطر یه بوسه با لغو برنامه مواجه شد. چند روز پیش این اتفاق وحشتناک!!! افتاد… منظورم بوسیدن ه.
اینطوری شد که در مراسم اهدای جوایز موسیقی آمریکا.. ادم لمبرت که به تازگی فعالیت حرفه ایش رو شروع کرده.. آهنگی اجرا کرد و در حین اجرا یکی از نوازنده های گروه که یک مرد بود رو از روی لب بوسید. همین بوسه باعث شد که شبکه “ای بی سی” برنامه ای که آدم برای این شبکه داشت رو لغو کنه.. دلیلش هم اعتراض عمومی مردم از عمل زشت! ادم بوده رو ذکر کرده.
من چند روز این خبر رو میخونم و هر بار مثل بار اول حرص میخورم. آخه اعتراض به چی بوده؟… لب مرد با لب زن چه فرقی داره؟… خب اصلا این چه اعتراض کردنی داره؟؟؟؟؟… فقط یه لحظه فکر کن آدمهای مثلا فهمیده و امروزی وقت گذاشتن زنگ یا ایمیل زدن به شبکه که اعتراض کنن احساساتشون جریحه دار شده!!.. بیشتر از هزار و پانصد پیام اعتراض!!!!!!!…. که ارزشهای اخلاقی زیر پا گذاشته شده!؟… این چه داستانی ه که بوسه یه مرد و زن رماننننتییییک ه ولی بوسه دو مرد یا دو زن مثل تیشه به جون ریشه اخلاق جامعه می افته!؟.. نمیفهمم چرا این احساسات وقتی کسانی مثل بریتنی الگوی دخترای نوجوان میشه جریحه دار نمیشه یا وقتی از خواننده نوجوانی مثل مایلی عکسهای مثل این* تصویر تهیه میشه اعتراض نمیکنن و برنامه هاش رو به لغو شدن نمیکشن. آخه یکی نیست به این معترضین بگه خب خوشتون نمیاد نگاه نکنین دیگه احساساتی شدنتون چیه…. میخواین چی رو ثابت کنین؟…. مثلا خیلی توجه دارین اطرافتون چی میگذره؟.. بعید میدونم خبر داشته باشن!!
حرف من اصلا “ادم” نیست… بحث هنوز همون همجنسگرا ستیزی ه که بود. هنوز تو فیلم ها از مثلا طنزهای همجنس هراس استفاده میشه… صحنه های بی مزه کنار کشیدن مردها از هم با حالت چندش! شدن… چقدر بدم میاد از این همه حرکتهای مسخره… از این همه اداهای استریتی حالم بهم میخوره.
.
اصلا باید یه فراخوان به گی ها بدن… حالا که یه بوسه اینقدر خطرسازه برای ثبات اخلاقی ه! این اکثریت ابله… باید همه گی های دنیا یه روزی مثلا فردا.. یه ساعتی مثلا ساعت 2 همدیگر رو از روی لب ببوسن که این اخلاقیات بکل به باد بره از دستش خلاص بشیم!
.
.
* از نظر من تصویر مایلی غیراخلاقی ه نه تصویری که بالای پست گذاشتم. اونها دو آدم بزرگسال و عاقل اند درصورتی که مایلی فقط یه دختر 15-16 (زمان عکس) ساله است که تو دست تبلیغات ازش استفاده میشه. میگم “استفاده” چون هنوز به اون سن نیست که خوب و بد رو تو دنیای هالیوودی تشخیص بده.
** چند روز از این خبر میگذره ولی وقتش رو نداشتم بذارمش… البته فایده ای هم نداره.
*** شخصا خیلی ادم رو دوست دارم… هم ظاهرا و هم اخلاقا.. چون خیلی با جسارت ه و گفته که خیال عذرخواهی نداره…. (دلم خنک شد!) امیدوارم کوتاه نیاد!











دیدگاههای تازه